تنهایی
من میرم ولی باز تو بدون همیشه
یاد تو از خاطرمن فراموش نمیشه....
سهم من از تو دوری ِ تو لحظه های بی کسی
قشنگی قسمت ماست که ما بهم نمی رسیم....
من میرم ولی باز تو بدون همیشه...............
زهره![]()
دوستدار قلب های عاشقتان
من میرم ولی باز تو بدون همیشه
یاد تو از خاطرمن فراموش نمیشه....
سهم من از تو دوری ِ تو لحظه های بی کسی
قشنگی قسمت ماست که ما بهم نمی رسیم....
من میرم ولی باز تو بدون همیشه...............
زهره![]()
مرواريد
صدفي به صدف مجاورش گفت((من دردمندم در درون من چيزي
قرار گرفته.تنها مي دونم او سنگين و گرد است، ومن از سنگيني او
درد مي كشم.
صدف ديگر با گشاده روئي كه غرور در آن پيدا بود گفت:((سپاس
آسمانها و درياها را.من در درون خود هيچ رنجي ندارم.من كاملاً
خوب و درعافيت هستم،هم از بيرون و هم درون خود.))
در همين لحظه خرچنگ آبي بر آنها گذر كرد،و گفتگوي دو صدف
را شنيد،و به انكه در خير و سلامت برون و درون بود گفت:((تو از
درد دور و در عافيت هستي.ولي دردي كه همسايه ات در درون خود
احساس مي كند،ناشي از مرواريدي است كه زيباييش حد و اندازه ندارد.))
جبران خليل جبران
![]() |
||
|
فقط از دور ........... |
![]() |
|
قصه ي من قصه ي غم، قصه ي بي تو موندن ِ قصه ي من قصه ي شب، شباي ِ بي تو خوندن ِ شعرِ من از جنس ِ غزل، شعر تو رُ نداشتن ِ شعرِ من از جنس ِ چِشات، رو شب قدم گذاشتن ِ عشق ِ من از جنس ِ سكوت، عشق ِ به تُو رسيدن ِ عشق ِ من عشق ِ بي صدا، تو رُ تو آينه ديدن ِ حرفِ من حرفاي دل ِ، گلايه هاي بي كسي حرفِ مسافري غريب، بدون هيچ همنفسي نگاهِ من خيره شدن، به قاب عكس خالي ِ نگاهِ من شمردن، گُلاي زردِ قالي ِ قلبِ من آشيونهِ غم، منتظرِ حضورتِ قلبِ من اخرين گُذر، واسه شب عبورتِ... شاعر : مهدي اكبري
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
نقش منو به من بدین
آینه های زندگی رنگِ منو نشون بدین
شما رُ جونٍ آسمون حقیقتِ منو بگین
تا کی باید تو جنگل زندگی نقش اجرا کنم
خسته شد از نقش و ادا سایه خسته تنم
آینه ها نقش منو واسه یه بار به من بدین
می خوام به من بگم منو این دفه بی نقاب ببین
خسته شدم بسکه سکوت نقش ِ همیشه منه
کمک کنین تا من ِ من ، از این نقاب دل بکنه
غبارِ روی ِ آینه از من ِ من ، تو حرف بزن
بگو که سایه های شب ، از روی لحظه هام برن
من که منو ندیدم ، نعش ِ منو کشیدم
اما هزار هزار بار ، گلایشو شنیدم
این دفه بارِ آخرِ ، آینه ها داد بزنین
پرده ها رُ پاره کنین ، منو به فردا ببرین
فردا شاید ابری باشه ، یه دریا بارون بباره
از پس ِ این نقش سکوت ، یه دنیا فریاد بباره ...
شاعر: مهدی اکبری
![]() |
||
|
|
![]() |
مسافر
تو ازم می خوای نخونم دیگه از غصه و دردم
اما شاید نمی دونی رازه این دستای سردم
هوای زندگی سرده ، دنیای ما پر درده
تو قفس موندن و مردن ، بدترین درده یه مرده
تو می پرسی که می مونم یا بازم می خوام بمیرم
زندگی معنی نداره ، وقتی هر لحظه اسیرم
تو گوشم یه مرغ عاشق ، می گه باید که سفر کرد
رفت و از موندن نترسید ، قلب آماج خطر کرد
منم همراه پرنده ، می رم و می شم مسافر
توی شعرات جای اسمم بنویس مرغ مهاجر ....
شاعر : مهدی اکبری
شاعر : مهدی اکبری