تبليغاتX
parande
 

parande

دوستدار قلب های عاشقتان

 

 

قسمت نشد ببینمت خدا نگه داری کنم...

 

من میرم ولی باز تو بدون همیشه

 

یاد تو از خاطرمن فراموش نمیشه....

 

سهم من از تو دوری ِ تو لحظه های بی کسی

 

قشنگی قسمت ماست که ما بهم نمی رسیم....

 

من میرم ولی باز تو بدون همیشه...............

                              زهره

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 23:30  توسط زهره  | 




طاقتم از رنگ ها تنگ آمده
خسته ام از دستهاي شعبده
يك تبر،يك مرد، كو تا بشكند
سنگهاي سردُ سختِ بُتكدِه
تا به كي بازيچه ي سالوسيان
خسته ام از بازي ِ بي قاعده
آسمان باران ِ بيداري ببار
بر سر اين مردمان ِ شَبزدِه
چيست در مُشت سياست مردها
پرده ها رُ پس بِزن پاسخ بده
كاش يكدم ،چشمِ دل را وا كنند
عشق هم از دستشان پرپر شده
رنگهاشان رنگِ بيرنگي گرفت
دستهاشان هم برايم رو شده
خسته ام از زهدِ تزويرُ ريا
كو؟نشانم ده طريق ِ مِيكده
قلبم از هرزِه كاريها گرفت
يك وجب از آبِ درياهم بدِه
يك نفر كو؟تا كه آرامم كند
خواب هم از چشمِ قلبم پَر زدِه....

شاعر: مهدي اكبري



+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:46  توسط زهره  | 


                          مرواريد

 

صدفي به صدف مجاورش گفت((من دردمندم در درون من چيزي

قرار گرفته.تنها مي دونم او سنگين و گرد است، ومن از سنگيني او

درد مي كشم.

صدف ديگر با گشاده روئي كه غرور در آن پيدا بود گفت:((سپاس

آسمانها و درياها را.من در درون خود هيچ رنجي ندارم.من كاملاً

خوب و درعافيت هستم،هم از بيرون و هم درون خود.))

در همين لحظه خرچنگ آبي بر آنها گذر كرد،و گفتگوي دو صدف

را شنيد،و به انكه در خير و سلامت برون و درون بود گفت:((تو از

درد دور و در عافيت هستي.ولي دردي كه همسايه ات در درون خود

احساس مي كند،ناشي از مرواريدي است كه زيباييش حد و اندازه ندارد.))

 

جبران خليل جبران

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:26  توسط زهره  | 



بعضئ از آدمها فقط از دور زیبا هستند

فقط از دور ...........

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:48  توسط زهره  | 



     قصه ي من قصه ي غم، قصه ي بي تو موندن ِ

قصه ي من قصه ي شب، شباي ِ بي تو خوندن ِ

 

شعرِ من از جنس ِ غزل، شعر تو رُ نداشتن ِ

شعرِ من از جنس ِ چِشات، رو شب قدم گذاشتن ِ

 

عشق ِ من از جنس ِ سكوت، عشق ِ به تُو رسيدن ِ

عشق ِ من عشق ِ بي صدا، تو رُ تو آينه ديدن ِ

 

حرفِ من حرفاي دل ِ، گلايه هاي بي كسي

حرفِ مسافري غريب، بدون هيچ همنفسي

 

نگاهِ من خيره شدن، به قاب عكس خالي ِ

نگاهِ من شمردن، گُلاي زردِ قالي ِ

 

قلبِ من آشيونهِ غم، منتظرِ حضورتِ

قلبِ من اخرين گُذر، واسه شب عبورتِ...

شاعر : مهدي اكبري

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 22:30  توسط زهره  | 


بازم دلم گرفته ، می خوام یه کم ببارم
وقتی سبک تر شدم ، چشمامو هم بذارم
 
بازم تو دام غربت ، کبوترام اسیرن
اگه تو رو نبینن ، دق می کنن می میرن
 
بازم غروب که می شه ، با یاد تو می شینم
هر چی که غصه دارم ، از چشم تو می بینم
 
باز آسمونه چشمام ، هوای گریه دارن
برای گریه کردن ، شونه تو کم می یارن
 
بازم یه چن وقته که ، من از تو خیلی دورم
واسه لحظه دیدار ، من پره شوق و شورم
 
بازم قناری دل ، بهونه تو می گیره
دونه واسش نپاشی ، جون می ده و می میره
 
باز یه هوای کهنه ، سر به سرم می ذاره
به جای جای خالیت ، تو سینه گل می کاره
 
بازم چن تا قاصدک ، یاد تو رو می یارن
عطرتو مثل بارون ، از آسمون می بارن
 
بازم قصه مجنون ،  واسم تداعی می شه
شاید که تو ندونی ، یارت فدائی می شه
 
باز این دل بی قرار خیلی واست تنگ شده
دل که یه وقتی سبز بود ، ببین چه بی رنگ شده
 
بازم هوای اینجا ، خیلی تاریک و سرده
سهم من از زندگی ، همش غصه و درده
 
باز از غم فراقت ، دلم داره پیر می شه
این تنه خسته من ، از زندگی سیر می شه
 
بازم بیا تا شعرام رنگه تو رو بگیرن
قناریای عاشق ، دیگه آروم نگیرن
 
بازم بیا دستتو ، بذار رو قلب خستم
با این دل شکستم ، منتظرت نشستم ...
 
  شاعر : مهدی اکبری

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 19:44  توسط زهره  | 



 

 نقش منو به من بدین

 

آینه های زندگی رنگِ منو نشون بدین
شما رُ جونٍ آسمون حقیقتِ منو بگین 
تا کی باید تو جنگل زندگی نقش اجرا کنم
خسته شد از نقش و ادا سایه خسته تنم
 
آینه ها نقش منو واسه یه بار به من بدین
می خوام به من بگم منو این دفه بی نقاب ببین
خسته شدم بسکه سکوت نقش ِ همیشه منه
کمک کنین تا من ِ من ، از این نقاب دل بکنه
 
غبارِ روی ِ آینه از من ِ من ، تو حرف بزن
بگو که سایه های شب ، از روی لحظه هام برن
من که منو ندیدم ، نعش ِ منو کشیدم
اما هزار هزار بار ، گلایشو شنیدم
 
این دفه بارِ آخرِ ، آینه ها داد بزنین
پرده ها رُ پاره کنین ، منو به فردا ببرین
فردا شاید ابری باشه ، یه دریا بارون بباره
از پس ِ این نقش سکوت ، یه دنیا فریاد بباره ...

 

 

شاعر: مهدی اکبری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 11:21  توسط زهره  | 



  

 

 مسافر


تو ازم می خوای نخونم دیگه از غصه و دردم
اما شاید نمی دونی رازه این دستای سردم
هوای زندگی سرده ، دنیای ما پر درده
تو قفس موندن و مردن ، بدترین درده یه مرده
تو می پرسی که می مونم یا بازم می خوام بمیرم
زندگی معنی نداره ، وقتی هر لحظه اسیرم
تو گوشم یه مرغ عاشق ، می گه باید که سفر کرد
رفت و از موندن نترسید ، قلب آماج خطر کرد
منم همراه پرنده ، می رم و می شم مسافر
توی شعرات جای اسمم بنویس مرغ مهاجر ....

 

شاعر : مهدی اکبری

      

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 14:37  توسط زهره  | 


   برای دلای پر درد گاهی من سنگ صبورم
یه روزی ساکت و خاموش یه روزم شوخُ شرورم
 
پرای پرواز قلبم گاهی بازن گاهی بسته
بعضی روزا تنهام ، بعضی شبها خسته
 
بعضی وقتا مثه دریام ، بعضی وقتا مثه خشکی
گاهی رنگی ، گاهی آبی ، گاهی ساده رنگ مشکی
 
یه روزی یکّه وُ تنهام ، یه روزم تو جمع مردم
یه روزی پیدای پیدا ، یه روزی می شم گم ِ گم
 
دل من یه روز کویره ، یه روزم سبزه و پرآب
یه روزی هشیاره هشیار ، یه روزم مستو خراب ....

شاعر : مهدی اکبری
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 23:10  توسط زهره  | 



سلام بهار زندگیم ، سلام قشنگ بی ریا
حالت چطوره نازنین ، چه می کنی با دوریا
روزات چه جوری می گذرن ، شبا چطور سر می کنی
چقد تا خوابت ببره ، این ور و اون ور می کنی
از تو دلت خبر دارم حال دلت خیلی بده
این سرنوشت عاشقا ، از اون قدیم تا ابده
عشقه و سیصد تا بلا ، یه وقت نگی نمی تونی
قصه مونو ولش کنی ، بگی دیگه نمی خونی
یه وقت نیاد اونروزی که بگی دیگه خسته شدی
با اینهمه دام و قفس بگی که پر بسته شدی
نبینم از تو خاطرت ، عهدی که بستیم پاک بشه
درخت خاطراتمون ، یه وقت بمیره خاک بشه
یه وقت نگی دیگه بسه ، بری و تنهام بزاری
به وسعت دشت دلم گلای ماتم بکاری
درسته که اگه بری ، غصه و دردت کم می شه
ولی بدون که اینجوری ، درخت عمرم خم می شه
راستی تو می تونی بری ؟ بی من بری ، بی همنفس
تو بری و رها بشی ، منم بمونم تو قفس؟
فکر نکنم دلت بیاد ، دل منو خون بکنی
قلب منو بشکنی و منو پریشون بکنی
درسته که بعضی روزا ، یه خورده غرغر می کنی
ولی اگه پاش برسه ، حسابی شرشر می کنی
من تو رو خوب می شناسمت ، تو مثل رویا می مونی
قصه زنده موندنو تو گوشای من می خونی
قلب تو عین دریاست زلال و پاک و آبی
تو عالم رفاقت تو نابه نابه نابی
سرت رو درد نمی یارم ، فکر می کنم دیگه بسه
می بخشی بعضی گفته هام یه جورایی پیش و پسه
تو رو سپردم به خدا ، خدای خوب و مهربون
قدر دل قشنگتو ، تو رو به جون من بدون ...

شاعر : مهدی اکبری

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 22:15  توسط زهره  |